به بزرگی خودتان ببخشید

 داشتم سخنرانی گوش می‌کردم، استاد پناهیان داشت روضه‌ی آخر سخنرانی را می‌خواند. توی فکر رفتم که تا حالا چه موقعی خودم در یک مجلس روضه دخیل بودم؟ هیچی.
 

 یادم است امسال محرم، فقط من و چند نفر دیگر از ۲۰ نفر لباس مشکی پوشیده بودیم. با دخترعمویم داشتم حرف می‌زدم که یک‌دفعه گفت: امشب شام غریبانه، میای بریم حیاط شمع روشن کنیم؟

 حاضر شدیم و رفتیم حیاط. تا حالا من شام غریبان جایی نبودم، توی مراسمی هم شرکت نکردم... شب بود، یک‌تکه مقوا برداشتیم و چند تا شمع روشن کردیم. گفت: "خُب، حالا روضه باید بگزاریم." ولی من گوشی‌ام را نبرده بودم... جلوی شمع‌ها نشستیم و نگاهشان کردیم... به آب‌شدنشان... داشتم فکر می‌کردم بین حجم تاریکی آسمان و دل‌ها، توانستم با کسی شمعی روشن کنم! هرکدام از شمع‌ها یک نفر بودن... امام حسین (ع)، حضرت زینب و... دلم سوخت... دختر عموم هم روضه خواند: "نگاه کن، امام حسین در حال آب‌شدن است! " با تمام بچگی‌اش! و کمی هم خندید! منم خندیدم و گفتم که نخندد. بعد که شمع‌ها آب شد، برگشتیم خانه.

امامم؟ دیدید؟

امام حسین دیدید؟

خدایا، تَقَبَّل مِنّا هذا القَلیل ...

۵
از ۵
۲ مشارکت کننده