وقتی11-12 ساله بودم، می نوشتم! نمیدونم چرا ولی انگار یه توپ بادی جلوی پات باشه و تو نتونی وسوسه شی تا محکم شوتش کنی تا صدای تق تقش دربیاد و به در و دیوار بخوره!
آدمای 11-12 ساله بیشتر به جلب محبت نیاز دارن و من هم با اداهای مختلف مثل خودم رو به مریضی زدن و الکی گریه کردن به این نیازم پاسخ میدادم! وقتی همه قربون صدقه م میرفتن!
شروع کردم به سرِ هم کردن ِ کلمات؛ و کلمه ها رو توی یه جمله گذاشتن و در ادامه، سرِ هم کردن جملات تا بتونم با اون جمله ها یه داستان ِ غمگین بنویسم. چون اطرافیانم داستان غمگین دوست داشتن؟ یا کلاً قلمم رو دوست داشتن؟ نمیدونم. مهم این بود که وقتی میخوندن و ازم تعریف میکردن، حس با ارزش بودن بهم دست میداد.
بعدش مهم نبود بتونم باهاشون گرم بگیرم یا نه. مهم نبود بتونم قاطیِ حرفاشون بشم یا نه. همین که یه موقع هایی باحالی ِ درونم رو بهشون نشون میدادم، کافی بود. همین که چند تا لبخند کج بزنن و بهم بگن: "خیلی باحالی!" سرمو می گرفتم بالا و با عزت نفس جواب میدادم: "آره، بهم میگن!" درحالیکه بودن با هیچکدومشون خوب نبود برام و انگار یه صحنه ی عادی از تراژدی ِ زندگیم داره جلوی چشمام رژه میره. هیچ حس متفاوتی باهاشون نداشتم! منی که همیشه دوست داشتم متفاوت و خاص باشم!
اما نوشتن من همانا و نویسنده شدن منم همانا!
سال ها گذشت تا خودم رو پیدا کنم و همونی بشم که لایقشم! (گرچه الان هم دارم سعی میکنم رشد کنم)؛ که بیشتر این شناختنم، لا به لای ورق دفتر هام و نوشته هام بود. حالا اگه هرکدوم از دوستای قدیمیم منو ببینن و نشناسن، تعجب نمیکنم. نه از لخاظ قیافه! اشتباه نکن! من، خود ِ واقعیم رو پیدا کردم و تبدیل به شخص دیگه ای شدم که اونا نمیشناسنش! یعنی میدونی؟ ورق کلاً برگشت! رفتم هوا و محکم با مخ خوردم زمین تا عقلم سرجاش اومد! تاوان سنگینی دادم ولی ارزششو داشت!
وقتی تمام معادله ها عوض شد، باز هم مینوشتم! ورقه ی دفتر مثل کسی میمونه که میتونه حرفاتو بخونه! بدون هیچ قضاوتی!
علاقه ای به برگشتن نداشته و ندارم. توی زندگیم هیچ دلیلی برای برای برگشتن ندارم؛ فقط ارزش گذشته برای درس گرفتنه تا آدم بهتری بشم و بس! اگه میخوای، موقع هایی که بیکار شدی و خواستی خاطره ها رو به یادت بیاری، اون موقع هرچی دم دستته رو بردار به پیشونیت بزن و بگو: "اگه مردی، برو و الان آیندتو بهتر از گذشتت کن! به جای این کار!" اخطار میدم که ممکنه این ضربات توی اوضاع این سال ها به مراتب محکم تر و محکم تر تر باشه! مواظب خودت باش!
خلاصه این شد که شهر ِ ویران ِ دفتر هام رو دارم بازسازی میکنم و رونقش میدم! بعضی اوقات هم که میشه از شهر میام بیرون و سری به آدم ها میزنم!
تازگی ها به آدما میگم اگه میخوان منو بشناسن، منو بخونن! خواندنی با دقت!
نویسنده تنها کسیه که وقتی میبینه توی کتابخونه، بیش از 90% اطرافیان، بعد از دو ساعت، با هزار زور و زحمت درس میخونن و مینویسن، یه نگاهی بهشون میکنه، که خسته شدن و استراحت میکنن و ... و باز هم به نوشتنش ادامه میده!