صدفی بی صدا


قدم‌هایی آرام برمی‌دارم. جلوی پاهایم، شن و ماسه‌ها را باد حرکت می‌دهد و موج دریا آنها را خیس می‌کند. اینجا ماهی‌ها و پرنده‌ها و یک خدا هستند و من تنها نیستم! نه، فکر نکنید دلم گرفته است! اینجا کسی زیاد دلش نمی‌گیرد. فقط گاهی ممکن است دلش پرواز بخواهد.

 آسمان صاف و بدون ابر است. خورشید تازه در حال غروب‌کردن است. آدم‌ها می‌گویند غروب خورشید غم‌انگیز است. یعنی من الان با دیدن غروب خورشید غمگین شوم؟
 

 روی شن‌ها می‌نشینم و دستم را روی شن‌ها می‌کشم. از زیر دستانم صدفی کوچک نمایان می‌شود. صدفی سفید با رگه‌های آبی! خوب نگاهش می‌کنم. دهانم باز می‌شود: " صدف کوچولو؟ از ماجراهای دریا و ساحل و موج‌ها برایم بگو. چند نفر تا الان با غروب خورشید احساس دلتنگی کرده‌اند؟ به افق دریا خیره شده‌اند؟ تا حالا چند نفر لبخندزنان در دریا شنا کرده‌اند؟ آیا آبی دریا، پاکی آن، تلألؤ نور خورشید در آب و زلالی‌اش به عمق دلشان نفوذ کرد؟ آخر میدانی... داشتن دنیایی با دل‌هایی تاریک و کدر ترسناک است. بگذار واضح‌تر بگویم. انگار که یک صدف کوچک مثل تو را، با همه‌ی زیبایی‌ات، با همه‌ی ظرافتت، زیر پاهایشان بگذارند و له کنند و تو خرد و خردتر شوی... خرده‌هایت را بردارند و بسوزانند و تو بیشتر درد بکشی... خاکستر سوخته‌هایت را در دریا بریزند و هر قسمتت را جایی دفن کنند... بله! تو در دریا دفن می‌شوی و ما در زمین.

 خورشید کمی پایین‌تر رفت و ستاره‌ای نمایان شد! چطور منظره‌ای به این زیبایی آدم‌ها را غمگین می‌کند؟ صدف را کف دستانم می‌گذارم، می‌ایستم، آرام با دستم تمیزش می‌کنم و شن‌های اضافی را از رویش کنار می‌زنم.

 صدف سفید؟ نگاه کن! گروهی پرنده در آسمان پرواز می‌کنند! بعضی‌اوقات حس می‌کنم پرنده‌ها رابطه‌ی نزدیکی با بادها دارند! چون از سپردن خودشان به باد لذت می‌برند! با این کار استراحت می‌کنند! زبان پرنده‌ها را بلدی؟ میدانی... ما آدم‌ها بعضی‌اوقات از این کره‌ی خاکی خسته می‌شویم... و از خدایمان می‌خواهیم پرنده شویم! خواسته‌ی عجیبی است! می‌دانم!
 

  شاید بپرسی چرا نمی‌خواهند ماهی شوند؟ یا صدف؟ یا مرجان؟ خودم هم نمی‌دانم! اما اگر از من بپرسی، من دوست داشتم ماهی شوم! چون نمی‌خواهم در باد زندگی کنم. چون نمی‌خواهم خودم را به دست باد بسپارم. دوست دارم آزاد باشم و هرجایی که می‌خواهم بروم. آن کوه‌ها را می‌بینی؟ زمانی که کوه‌ها را می‌بینم، حس می‌کنم قوی‌ام! آخرین باری که نشان دادم قوی‌ام، زمانی بود که جرئت کردم زندگی‌ام را طوری صرف کنم که خدا می‌خواهد! من قوی‌ام! نه؟!

 نمی‌دانم چطور سر از اینجا درآوردم! چطور شد که به ساحل دریا آمدم و به تو نگاه کردم! حالا هم دارم با تو حرف می‌زنم! سکوت‌هایت را برای من نگهدار چون الان فقط من می‌خواهم حرف بزنم.

 اوه! می‌بینی؟! شال‌گردنم هوای پرواز دارد! به نظرت عجیب نیست؟! شال‌گردن سُرخ من! متأسفم. نه پاهایم می‌تواند تو را همراهی کند نه گردنم! پس باید مدتی حسرت بخوری... نگران نباش، بعد از مدتی یادت می‌رود. من به تو نیاز دارم! پس باید همین‌جا دور گردنم بمانی. وقت رفتن است... حالا نصف خورشید در آب فرورفته است و من تنها هستم. صدف سفید؟ حرفی نمی‌زنی؟ آدم‌ها بعضی‌اوقات حرف‌هایی می‌زنند که بعد، از گفتنشان پشیمان می‌شوند. حالا حرف بزن... حرف بزن... صدف همچنان سکوت کرده‌ای؟ شاید ماهیت تو همین است!

 وقت رفتن است... حالا نصف خورشید در آب فرورفته است و من تنها هستم. صدف سفید؟ حرفی نمی‌زنی؟ آدم‌ها بعضی‌اوقات حرف‌هایی می‌زنند که بعد، از گفتنشان پشیمان می‌شوند. حالا حرف بزن... حرف بزن... م

 موج دریا با قدرتی زیاد به سمتم می‌آید. خم می‌شوم و صدف را روی شن‌ها می‌گذارم. سر جای خودش. موج قدرتمند آنها با خود می‌برد. می‌برد تا صدف کوچولو حرف‌هایم را به گوش‌ماهی‌ها برساند و ماهی‌ها هم حرف‌هایم را به خدا بگویند. تو چه میدانی؟! شاید روزی ماهی شدم!

 با قدم‌هایی آهسته به سمت مناجات، تنهایی و شب برمی‌گردم. سرم را می‌چرخانم و چشم به دریا می‌دوزم. حالا میان من و آن صدف فاصله‌هایی است به بیکرانی آسمان‌ها و زمین... سرم را بالا می‌برم و چشمانم را به آسمان می‌دوزم. خدایا! امشب می‌خواهم با تو تنهاییم را ادامه دهم. لبخند می‌زنم! به خانه می‌رسم. کلید را درون در می‌چرخانم و در را باز می‌کنم. خدا جان سلام!

۵
از ۵
۲ مشارکت کننده